
فرهنگ وهنر آریایی
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...........
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...........
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
روز باستانی مادر وعشق وزن و زمین و. زایندگی
روز باشکوه بالندگی و سرسبزی
روز مهر وپیمان فرخنده باد
۲۹ بهمن ماه
اینک زمین را می ستاییم؛
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره مَزدا !
زنان را می ستاییم.
زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
و از بهترین اَشَه برخوردارند، می ستاییم.
اوستا - یسنا 38 - بند 1
،ایران عزیز خانه ماست
میهن،وطن، آشیانه ماست
از کوروش و اردشیر و دارا
میراث رسیده است ما را
می جوی نشانه ها به هر مرز
از خسرو و طوس و گیو و گودرز
از ساحل هیرمند تا وخش
رستمش سپرد با پی رخش
خشتی که فتاده بر زمین است
از خون دلاوران عجین است
آن کوه که بنگری به هامون
پرورده به دامن آفریدون
این ناموران و پاک جانان
بخشنده سر و جهان ستانان
با نام نکو جهان سپردند
رفتند و به دیگران سپردند
امروز که ای ستوده فرزند
هستی تو در این سرا خداوند
غافل منشین نه وقت بازی است
وقت هنر است و سر فرازی است
از پا منشین و جا نگه دار
گر سر بدهی سرا نگهدار
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت، اصل، ریشه
سر آغاز و سر انجام همیشه
وطن یعنی نگاه هم وطن دوست
هر آنجایی که دانی هم وطن اوست
وطن یعنی هوای کوچه ی یار
در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیر چشمی، عاشقانه
به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم هم سایه خوردن
وطن یعنی دل هم سایه بردن
سه تیغ و صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند، کارون
وطن یعنی بلندای دماوند
شکیبا، دل در آتش، پای در بند
وطن یعنی وطن، استان به استان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی همه سازندگی ها
رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت
صلای صبح ملی کردن نفت
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
همه یک جان و یک دل بودن ما
به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ
تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر
سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید
ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد
صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد
نکیسا، باربد، افسانه و چنگ
سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سر فرازی
ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش ره نوردی
ابو نصر، ابن سینا، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی
عراقی، رودکی، جامی، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی
دُر لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام
وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی
عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز
حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام و پند سعدی
زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ
شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی شب شه نامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز
وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی هدف، یعنی شهامت
وطن یعنی شرف، یعنی شهادت
وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز
شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران
ای وطن، ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو، روی نیاز
ای کویر تو، بهشت جان من
عشق جاویدان من، ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرمشهر را
ای وطن، ای مادر، ایران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه من، بانه من، توس من
هر وجب از خاک تو، ناموس من
ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت
خاک تو گر نیست جان من مباد
زنده در این بوم و بر یک تن مباد
وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و، همه پاک
به گاه شیر خواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان
به خون و خاک بستن، عهدوپیمان
وطن یعنی هویت، اصل، ریشه
سر آغاز و سر انجام و همیشه
ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند، کارون
وطن یعنی سرای ترک تا پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی دو دست، از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف، یعنی شهامت
وطن یعنی شرف، یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران
وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث جان زال و بال سیمرغ
سپاه جان، به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان، ارزان خریدن
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا، یعنی ایران
علیرضا شجاع پور
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
وانچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني...
فريدون مشيري
بيا تا ليلي و مجنون شويم، افسانه اش با من
بيا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من
بيا تا سر به روي شانه هم را ز دل گوييم
اگر مويت چو روزم شد پريشان، شانه اش با من
در ميخانه چشمت، به گلگشت نگه وا کن
خرابم کن خراب، آبادي ويرانه اش با من
سلام اي غم، سلام اي همزبان مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من
مگو ديوانه کو زنجير گيسو را ز هم وا کن
دل ديوانه ديوانه ديوانه اش با من
در اين دنياي وانفساي حسرت زاي بي فردا
خدايا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو ديگر سمندر در دل آتش نمي سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمي افسانه اش با من
چه بشکن بشکني دارد، فلک در کار سرمستان
تو پنهان بشکن اين، نشکستن پيمانه اش با من
کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم ترا
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالم شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا
عماد خراسانی :
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجهءغم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری میباید
جز دل من دلی و جز تو دل آرای دگر
نشنیده است گلی بوی تو ای غنچهء ناز
بودهام ور نه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فـزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طربزای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
میتوان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
میفروشان همه دانند عمادا که بود
عاشـقـان را حــرم و دیـــر و کلیـسـای دگــر
..............................................................................................................
فروغ فرخزاد
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خــدا را بـس کــن ایـــن دیوانـگـــی هــا
..........................................................................................................................................
ای ایران
جشنها و آیینهایت را
نوروز ومهرگان را
چهارشنبه سوریت را
تا پای جان گرامی می داریم وبرای جاودانه ماندنت همواره جان برکفانیم
نوروز بر همه ایرانیان فرخنده وهمایون باد
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- « از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...»
باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
سروده فریدون مشیری